قالب پرشین بلاگ


غزل باران
لینک دوستان
[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 12:4 ] [ حمید حمزه نژاد ]
[ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 ] [ 20:52 ] [ حمید حمزه نژاد ]
بی شک دل معشوق زعشاق جدا نیست/

گویند دل عاشق و معشوق دوتا نیست /

من عبدتوام, صورت معناست ولیکن/

درسیرت معنا چه بگویم که چها نیست/

...

من مدعی اشرف مخلوقم و افسوس /

اندازه سگ در دل من مهرو وفا نیست/

هرکس که به درد تو دچار است غمش نیست/

عاشق همه درد است و پی نﺫر و شفانیست/

دلمرده نینداخت دلش را به تکاپو/

اینگونه دلش مورد الطاف خدا نیست/

ای عشق تورا زمزمه کردیم شب و روز/

صد حیف که در لفظ و عبارات صفا نیست /

گفتی نشود روز وصال تو نصیبم/

تا سوز دلم سوز دل چلچله ها نیست/

ما منتظرانیم ! کسی نیست بگوید: /

ای منتظران این همه تزویر روا نیست/

حمیدحمزه نژاد

دوازده آدر نود و سه 2 بامداد

[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 11:53 ] [ حمید حمزه نژاد ]
حق خواست که تاریخ به تکرار بیفتد
هفتاد و دو تمار سر دار بیفتد

این توطئه از وسوسه ی گندم ری بود
می خواست که سر از تن سردار بیفتد

در هیچ کجا باب نبوده ست که باید
همراه علم دست علمدار بیفتد

پاشید به هفتاد فلک خون دلش را
تا اینکه قبول نظر یار بیفتد

تاریخ پس از واقعه ی صورت و سیلی
این بار قرار است به تکرار بیفتد

حتی به زر و زور محال است ،محال است
تا فکر قیام از سر مختار بیفتد

از خاصیت کرب و بلا  بود خدا خواست
عشقش به دل قوم عزادار بیفتد

<< حمید حمزه نژاد >>

[ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 ] [ 10:54 ] [ حمید حمزه نژاد ]

صدها گره از کار من غمزده وا شد

وقتی که زدم یک گره بر پنجره فولاد

حمید حمزه نژاد

 

[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 11:47 ] [ حمید حمزه نژاد ]

چه تلخ می گذرد روزگار بر من و تو

خوشا که مرگ نشاند غبار بر من و تو

امید سبز شدن نیست باغ سوخته را

گرفتم آنکه که ببارد بهار بر من و تو

به جشن صبح نداریم بار و بخت حضور

که راه بسته شب سوگوار بر من و تو

چگونه بال گشاییم هم قفس! در باغ

که سنگ می رسد از هر کنار بر من و تو

چگونه باز تحمل کنیم بودن را

در این قفس که هوا شد هوار بر من و تو

من و تو دست نهادیم روی دست ای دوست

من و تو....آه! غم بی شمار بر من و تو

بیا که هیبت دیوارها فرو ریزیم

کنون که کوچه کشیده حصار بر من و تو

ممان چو ریگ گذر کن ز خویشتن "هومن"

گذشت و گفت چنین جویبار بر من و تو

[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 10:47 ] [ حمید حمزه نژاد ]

افسوس كه ایام شریف رمضان رفت

سی عید به یك مرتبه از دست جهان رفت

افسوس كه سی پاره این ماه مبارك

از دست به یكباره چو اوراق خزان رفت

ماه رمضان حافظ این گله بد از گرگ

فریاد كه زود از سر این گله شبان رفت شد

زیر و زبر چون صف مژگان صف طاعت

شیرازه جمعیت بیداردلان رفت

بی قدری ما چون نشود فاش به عالم

ماهی كه شب قدر در او بود نهان رفت

تا آتش ِجوع رمضان چهره بر افروخت

از نامه اعمال سیاهی چو دخان رفت

با قامت چون تیر در این معركه آمد

از بار گنه با قد مانند كمان رفت

برداشت ز دوش همه كس بار گنه را

چون باد سبك آمد و چون كوه گران رفت

چو اشك غیوران ز سراپرده مژگان

دیرآمد و زود از نظرآن جان ِجهان رفت

از رفتن یوسف نرود بر دل یعقوب

آنها كه به صائب ز وداع رمضان رفت

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 18:32 ] [ حمید حمزه نژاد ]

سخت است ولی وقت خود باشی و بعد
هم عصرو زمانه ات تورا نشناسد
بالاترازاین نیست غم غربت آه
که محرم خانه ات تورا نشناسد
خورشید درون آسمانی اما
پهنای کرانه ات تو را نشناسد
تو چون نخ تسبیح و مریدان به طواف
افسوس که دانه ات تورا نشناسد
بار عمل خلق به دوشت اما
سنگینی شانه ات تورا نشناسد
ازنور محمد به دلت آیت هاست
دنیا به نشانه ات تو را نشناسد
این شاعر درمانده که ابیاتی را
گفته به بهانه ات تورا نشناسد

<<حمید حمزه نژاد

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 14:3 ] [ حمید حمزه نژاد ]

زخم عمیقی روی اقیانوس پیکرهاست
بار تبر بر شانه ی سرو و صنوبر هاست

گفتی که بنویسم، چگونه؟ از چه بنویسم؟
وقتی قلم در زیر دست نابرادرهاست

دائم تو از درد خودت میگفتی اما آه
دورو برت بودند دارو دسته ی کرها

وقتی نماد کاملی از شعر و انسانی
دیگر چه جای صحبت از هیچ کمتر هاست

<<مرد مه آلود>>* غزل های شمالی آخ
تو نیستی درد عجیبی کنج دفتر هاست

مازندران را با حضورت شعر باران کن
وقتی امیدت همنشینی با برادر هاست

<<حمید حمزه نژاد>>

*مرد مه آلود* نام کتاب سید در نشر هنر رسانه اردیبهشت

[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 13:37 ] [ حمید حمزه نژاد ]

من منتظرم تا که بخوانی اثرم را
این ساخته ی ذهن پر از رهگذرم را

حمید حمزه نژاد

[ سه شنبه هفتم خرداد 1392 ] [ 19:36 ] [ حمید حمزه نژاد ]

با غربت تهران نمی سازم

شهری که روحش رنگ پاییزه

شبها به یادت شعر می بافم

تهران چقد روزاش غم انگیزه

 

دور از توام بغضم ترک خورده

تنها نشستم اشک می ریزم

باید بدم دلبستگی هامو

وقتی تو گیرو دار پاییزم

 

من میرم از ابری که دل هارو

رو بوم نقاشی سیا کرده

تقصیر آدمهای تهران نیست

دنیا اگه عشقو رها کرده

 

باید برم تا شهر ماهی ها

شهری که ماهی داره و دریا

اونجا بشینم شعر بنویسم

دور از تموم مردم دنیا

 

هرچی بگم کم گفتم و انگار

دنیا داره تقدیر و می سازه 

هر کی رو عشقش شرط می بنده

داره قمارو سخت می بازه


حمید حمزه نژاد

[ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 14:3 ] [ حمید حمزه نژاد ]
چون چشم تو روز من سياه است

كار شب و روزم اشك واه است

وصف تو شنيدني ست بي شك

معشوق نديده پادشاه است

<<حمید حمزه نژاد>>

[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 12:5 ] [ حمید حمزه نژاد ]
بامن اگر تقدير صاحب مرده لج باشد 
يا اولين خشت بناي بخت كج باشد
يا هيچكس دستم نگيرد هيچ... بستيزد
مي ايستم حتي اگر اين پا فلج باشد

سيد محمد علي آل مجتبي

از کتاب

(باگناهی که مرتکب شده ام)

نشر هزاره ققنوس

 

[ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 23:46 ] [ حمید حمزه نژاد ]



64
_________________________________
عیدی خدا
به روایت : دکتر شفیعی کدکنی
_________________________________

من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم... پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...
حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.
بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.
گفتم: این چیه؟
"باز کن می فهمی"
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟
"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!
مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
"چه شرطی؟"
بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***

"به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"



[ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 ] [ 13:26 ] [ حمید حمزه نژاد ]

سلام تشکر ازتمام دوستانی که تو این مدتی که در گیر بودم من رو تنها نذاشتند 

و اما شعر:


روزی دهنده نان به کفم میگذارد و

با حرص میروم پی نانی بزرگتر


تا نام من بلند و پر آوازه میشود

دل میرود به نام ونشانی بزرگتر


دریای عشق می طلبد تا که کشتی ات 

باشد مهار یک ملوانی بزرگتر


انسان همیشه چشم طمع دارد آخرش

پر می کشد به سمت جهانی بزرگتر


وقتی که مرگ یک سفری عاشقانه است

باید که رفت با چمدانی بزرگتر


<<حمید حمزه نژاد>>


[ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ] [ 13:32 ] [ حمید حمزه نژاد ]

درخیابان قدم نخواهم زد ،تاتو را یاد من بیندازد

بعد توصورتم به زردی رفت ،مثل برگی که رنگ می بازد


ظاهراً خنده روی لب دارم، بغض توی صدام می رقصد

بارها گفته بودمت بانو،غم دنیا به من نمی سازد


خنده های تومی کشد غم را،ناله های مدام ومبهم را

لرزش شانه هایم از گریه،زیرورو کرده وادی بم را


بی تو حرف اضافه ای شده ام ،تو به من دل نبستی ورفتی

در کتاب بدون توبودن،جستجو کرده ام متمم را


سیل باران هنوز می بارد،سیل باران شکست بغض من است

سهم مجنون همیشه تنهایی ست،عشق من هم به شیوه ی کهن است


من بت لات عشق تو بودم،باتویک عمر زندگی کردم

یک تبر دست سرنوشتم بود،پی نبردم زمانه بت شکن است


حرف هایم چه زود یادت رفت،حرف ها،نه گلایه ها بی تو

دور من راگرفته انگاری،حجم سرد سایه ها بی تو


خواب دیدم که با منی با من ،شوق ماندن به دور چشمانت

دستهایت درون دستم بود، در خیابان قدم زدم... باتو


<<حمید حمزه نژاد>>

 

 

 

 

[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 11:21 ] [ حمید حمزه نژاد ]

فرا رسیدن عیدسعید غدیر را به تمام شیعیان تبریک عرض می نمایم

1

در وادی دلبری بزرگم کردند

آدم شدم و پری بزرگم کردند

هرچند که شاگرد حسینم اما

در مکتب حیدری بزرگم کردند

<<حمید حمزه نژاد>>

2

موجیم که بر کوه به تکرار هستیم

بر آب و آیینه پدیدار هستیم

ما را به شراب و ساقی و باده چه کار ؟

ما مست خم حیدر کرار هستیم

<<حمید حمزه نژاد>>

 

 

 

 

[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 0:31 ] [ حمید حمزه نژاد ]

دنیا پراست

 

ازسلام های مِکانیکی

 

وقتی قلبت را

 

عاشقانه هدیه میدهی

 

مردم به جای قلب سنگ دستت میدهند !

 

و با همان سنگ به سرت می کوبند

 

تا هوای مهربانی به سرت نزند

 

اینگونه است آقای جهان می نشیند

 

و برای خاور میانه نقشه می کشد

 

خوب است آقای اتحاد هم بیاید

 

و نقشه اش را

 

بر آب و یا بر باد دهد

 

وقتی هم نیاید

 

باید به آقای نقاش پناه ببریم

 

تا نبود آقای اتحاد را درد بکشد

 

و شاعران هم حرفی برای گفتن ندارند

 

شاید آنها را به قاف تبعید کنند

 

حتما میپرسی قاف دیگر کجاست ؟

 

** قاف همان جاییست

 

که عشق تمام می شود.

 

<< حمید حمزه نژاد>>

 

......................................

 

**<< قاف حرف آخر عشق است آنجا که نام کوچک من آغاز می شود >>

قیصر امین پور**

 
 

 

 


[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 14:41 ] [ حمید حمزه نژاد ]

دلش گرفته و چشمش به عکس گنبد بود

 

هزار بغض رسیده سر گلو سد بود


 

دوباره جاده ی مشهد هوای خیلی سرد

 

و شور و شوق زیارت به چهره ای پر درد

 

 

رسید مقصد و قلبش پر از تلاطم بود  

 

نوای ریز لبش یا امام هشتم بود

 

 

جوان به سمت حرم با ادب سلامی کرد

 

در ازدحام صداها صدای او گم بود

 

 

چقدر آمده اینجا خودش نمی داند

 

حساب رفته زدستش که بار چندم بود

 

 

دلش شبیه کبوتر به روی گنبد ها

 

و یا میان حرم های مشهدو قم بود

 

 

اگرچه داغ بزرگی به سینه اش بوده ست

 

ولی زشوق لبانش پر از تبسم بود


 

گرفت پنجره فولاد پر هیاهو را

 

زمین زده ست به رسم ادب دو زانو را

 

 

نشست روی زمین ذره ای تآمُل کرد

 

سرش به سمت حرم، ابر گریه اش گل کرد


 

همیشه کنج دلش یک غم خدایی داشت

 

پدر ،پدر، پدر پیر شیمیایی داشت

 

 

کمی به فکر فرو رفت و چیز دیگر خواست

 

به احترام امامش ز جای خود بر خواست

 

 

و چند جمله ای از حال زار و غمگین گفت

 

دعا برای فرج خواند و چند آمین گفت

 

<<حمید حمزه نژاد>>

 
 

 

 

 

[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 23:19 ] [ حمید حمزه نژاد ]

باسلام ممنون از همه ی دوستانی که لطف کردند و برام پیام تبریک گذاشتند

اللخصوص این دوستان که هدایایی ارزنده با قلم روانشان هدیه کردند

(1)

با فطرت پاک خود پدیدار شدی

در نسخه ی صد هزار تکرار شدی

صد وادی به پشت سر نهادی اما

در وادی شاعری گرفتار شدی

عاطفه پور ابراهیم(بابل)

 (2)

امروز دو چشمت به جهان باز شده

فردا هنر شعر تو آغاز شده

من در عجبم زکودکی یکروزه

چون غوره نخورده کشمشی ناز شده

علی اکبر حاجی آقاپور (بابل)

(3)

آن مستی چشمان تو تفسیر نداشت

این شاعر بیچاره که تقصیر نداشت

عمری پی یک شاعر زیبا بودم

این دفتر من مثل تو تصویر نداشت

محمد شریف( قم)

  (4)

 امید که رو سفید باشی ای دوست

                                 گنجینه ای از امید باشی ای دوست

میلاد قشنگ تو مبارک، یا رب:

پیش همگان حمید باشی ای دوست

محسن احمدوندی

...............

     وبلاگ خانم عاطفه پورابراهیم به روز شد 

 

[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 23:38 ] [ حمید حمزه نژاد ]
g

     برای اطلاع دوستان 30 شهریور تولد شناسنامه ایمِ و 1 مهر ماه تولد شعریمِ سال قبل بچه ها

با گفتن چند رباعی و یک شعر کوتاه سپید کادوشون و دادن بهترین کادوی زندگیم بود هیچ

کادویی قشنگ تر از این نیست که به کسی شعر هدیه کنی

(اگه دوست داشتید کلیک کنید و ببینید )

    هدیه های تولدم سال 89      

 

 

 

[ شنبه دوم مهر 1390 ] [ 14:43 ] [ حمید حمزه نژاد ]

رو مگیر آینه تصویر تورا می بیند

یا در این فاصله تقدیر تورا می بیند

آنقدر سنگ نشو شیشه ترک بردارد

نونهال دلم از ریشه ترک بردارد

نکند آینه تصویر تورا پس بزند

خط قرمز به الفبای مقدس بزند

چشم در چشم تو باشم همه جا مال منست

آن دوابروی کمانیت دوتا بال منست

تو نشانم بده آن طُره ی گیسویت را

به جهانی ندهم تاری از آن مویت را

ماه لب تشنه ی دیدار پلنگست عزیز !

تا همین بیت فقط قصه قشنگست عزیز!

نکند آخر این قصه کمی تلخ شود

شاعری در به در قونیه و بلخ شود

نکند خصم تورا در دل چاه اندازد

مثل یعقوب مرا چشم به راه اندازد

بی تو حیران تر از آنم که به منزل برسم

کشتی ام نوح ندارم که به ساحل برسم

امشب این آینه ی کهنه ی تقدیر شکست

با تو خو کرده اگر زود، اگر دیر شکست

حمید حمزه نژاد

 

[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 13:46 ] [ حمید حمزه نژاد ]
  12.00

ناگهان زلفی پریشان شد دلم آشوب شد

چشم های خشک من با رفتنت مرطوب شد

غوره ترش است و نمی شد گفت تا حلوا شود

با همه دشواری آیا می شود ایوب شد ؟

سنگ حرف یاوه را بر سینه ی من میزنند

الغرض ،رندی ،دغل بازی به من منسوب شد

خنده ات با دیگران بود و غمت مال من است

گرگ پیراهن دریده قسمت یعقوب شد

حک شده بر نشریات زرد بعد از سالها

حرف های مرد عاشق پیشه ای مکتوب شد

حرف ، حرف آخرم این بود ترکت می کنم

چشم در چشم تو افتادم دلم مغلوب شد

 

<<   حمید حمزه نژاد >>

 

[ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 22:8 ] [ حمید حمزه نژاد ]

درگذشت فوتبالیست ارزشمند ناصر حجازی عزیز را به خانواده ایشان وهمه ی  ایرانیان تسلیت عرض مینمایم .

.....................

خبری نیست اگر از تو خبر آوردند

در پی حادثه ها خون جگر آوردند

غم خشکیده درختان نخورو آه نکش

نونهالان سر هر غنچه ثمر آوردند

تو که شیرینی محضی ...نه!... به بازار نرو !

تاجران با دل خوش بار شکر آوردند

روشنی از تو به تاریک جهان می تابد

علت این است تورا جای قمر آوردند 

آنقدر بد به در خانه ی ما کوبیدند

گوییا رزم به تن کرده و سر آوردند

ظاهرا حلقه به گوش در این خانه شدند

راز دل سهم کسی نیست  اگر آوردند

تن حلاج به بند و سر حلاج به دار

خبر از توبه ی حلاج مگر آوردند

راه صد ساله به یک شب نتوان رفت نرو

خبر خستگی از وقت سحر آوردند

                                                     <<حمید حمزه نژاد>>

[ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ] [ 20:10 ] [ حمید حمزه نژاد ]

با عرض سلام خدمت دوستان عزيز و تبريك سال نو با يك مثنوي قديمي ولي نو در خدمتتان هستم  

چون قلب روی پیکر ایران من تو

ایمان من تو، روح من تو، جان من تو

تاریخ همواره ز اجلال تو گفته ست

در سینه ات اسرار هایی که نهفته ست

سر را به دوشت می گزارم ای دماوند!

جان روی دستت می سپارم ای دماوند!

ای دامنت جولانگه مردان و شیران

تحسین تو روی لب هر چه دلیران

افسانه را افسانه گویان خوب دانند

با حق مطلب جان مطلب می رسانند

معجونی از جام و گل و بادام و لبخند

دور سرت افلاک می گردد دماوند

نام تو را هیبت تماشا می نشیند

مجنون به بهت روی لیلا  می نشیند

افسوس؛ آدم ها... ز آدم های امروز!...

از این همه انسان درد و غصه افروز!...

اینان که دائم ادعای عشق یارند

بر شانه هایت یا د گاری می نگارند

جا مانده بر دوش تو انواع اثر هاست

بر دامنت انواع زخمی از تبر هاست

در دست و پای دود ها گم می شوی حیف...

داری زبا له دان مردم می شوی حیف...

هی سنگ های پیکرت را می تراشند

چون کفتری بال و پرت را می تراشند

می ترسم از اندوه ها و از غمت ...ها!

دلشوره دارم از تمام عاقبت ها...

من دست های شعر خود را باز کردم

امشب کتابی از دعا آغاز کردم

تنها مدال دلربای اشک لبخند!

جاوید مانی کوه عزت ای دماوند!

                                                               حميد حمزه نژاد

لحظه هاي خوبي  داشته باشيد

[ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ] [ 20:8 ] [ حمید حمزه نژاد ]
                                                 

 

                                                            (۱)

امروز گذشت عشق فردا بخرید

دیوانه ی افتاده به صحرا بخرید

یک قلب شکست خورده و چوب حراج

تولید به مصرف است از ما بخرید

 

(۲)

با تو آرام ترین رام ترین رامترینم

خوشبخت ترین آدم بر روی زمینم

از حادثه ی عشق در اینجا خبری نیست

یک روز اگر صورت ماه تو نبینم

(۳)

امروز اگر ابر دلم نم دارد

 احساس من این است تو را کم دارد

آفرین گفت خدا تا که جهان خلق نمود

علت این است تورا در دل عالم دارد

............................. یا حق .................... 

[ سه شنبه سوم خرداد 1390 ] [ 16:22 ] [ حمید حمزه نژاد ]
سلام

هم استاني محترم !
خانم راه گل
چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است
دوست من نقد ما بايد به شبكه ي استاني خودمون باشه كه 4 سال يه برنامه ي درست و درمون پخش نكرده من به عنوان يك بازيگر دارم اين حرفا رو ميزنم نه يك شاعر
وقتي شبكه ي استاني خودمون  ما رو به تمسخر ميگيره
و كل برنامه هاش روي دست يك نفر مي گرده به به اسم  نوروز كه هر حركتي رو انجام ميده تا مردم رو بخندونه به چه قيمتي؟زير پا گذاشتن فرهنگ اصيل مازندراني . اين رو هم توجه داشته باشيد كه از استان هاي ديگه هم  شبكه ي ما رو ميبينند و  تمسخر ميكنند . اين ها در شان مازندران و مازندراني نيست نه سريال واقعا آموزنده ي پايتخت
دوست من اگر نقدي هست بايد به رياست صدا و سيماي استان آقاي حميدي بشه نه آقاي سيروس مقدم
در ضمن من به توانايي آقاي سيد كاظم حسيني(نوروز ) شك ندارم و اعتقادم اينه كه ايشون نبايد هميشه در اين نقش خلاصه بشن .
چند نكته در سريال پايتخت :
نشان دادن خلق و خو و فرهنگ مازندراني ها در سريال پايتخت براي من جالب بود
علاقه ي زياد مازندراني ها به مشهد مقدس
مشورت كردن مرد با همسرش در شرايط سخت
و....... كه زياد ديده شد 

                                                          يا علي

[ سه شنبه سی ام فروردین 1390 ] [ 17:10 ] [ حمید حمزه نژاد ]
خودتان قضاوت كنيد .سريال پايتخت خوب؟ يا بد ؟

توضيحات بيشتر در وبلاگ هم استاني محترم  خانم راه گل

آلاچیق _ زهرا راه گل

[ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ 22:4 ] [ حمید حمزه نژاد ]
سلام بر دوستان عزیز !

من را ببخشید اگر  تو این مدت دیر به دیر جواب میدادم

چون نماینده انتشارات فصل پنجم و هزاره ققنوس در نمایشگاه های استانی مازندران و اصفهان بودم

به اون هایی که جواب کامنت هاشون رو ندادم باید بگم به زودی جواب میدم و به روز میشم...

[ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ] [ 19:7 ] [ حمید حمزه نژاد ]

خواستم تاغزلی تازه نثارت بکنم

شاخه ای گل بدهم وقف بهارت بکنم

قول دادی که بمانی نه مرا ترک کنی

چاره باید سر این قول و قرارت بکنم

دل سنگم به فدایت بار ها خواسته ام

قلب سنگی بکنم سنگ، مزارت بکنم

نقش لبخند تورا قاب کشیدم تا که...

همه را محو دراین نقش و نگارت بکنم

کاش می شد که به دور از هدف تیر بلا

پایبندت بکنم ،یا که شکارت بکنم

بعد از آن رفتن بی چون و چرایت گفتم

باید این بار کمی آه... نثارت بکنم

                                                                <<حمید حمزه نژاد>>

[ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ] [ 15:32 ] [ حمید حمزه نژاد ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

حمید حمزه نژاد
ت ت: 30 شهریور 1365 متولد مازندران بابل

تو خواهی آستین افشان و خواهی روی در هم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی(سعدی )



موضوعات وب
امکانات وب